تبليغاتX
:: خادم الشهداء ::  

خادم الشهداء

عکس فیلم و خاطرات دفاع مقدس



 

و اصفهان چه قدر دور بود. خانة پدر ي در آن محلة قد يمي. همسا يگان،

 

همكلاسيها، روزهاي مسجد، ظهرهاي بعد از مدرسه كه مي رفت تا در خلوت

 

شبستان بنشيند و به خادم پير نگاه كند كه محراب و منبر را گلاب مي پاش يد. و او

 

كه با صداي كودكانه اش مكب.ر مي شد و از ديدن آن همه مردم كه با صداي او به

 

سجده مي رفتند، قلبش تند و تندتر مي تپيد...

 

روزهاي دبيرستان؛ هيجان خبرهايي كه گه گاه و در گوشي رد و بدل م ي شد .

 

خبر اعتراضهاي پراكنده؛ دستگيري و اعدامها و اعلاميه ها و سخنرانيهاي آش كار و

 

پنهان... و او كه تازه دفترچة اعزام به خدمت گرفته بود.

 

پادگان دنياي ديگري بود. بزرگتر و متفاوت از مدرسه، با آدمها و رفتار ها ي

 

گوناگون و گاه عجيب. و او كه نمي توانست زورگويي را  فقط به خاطر اينك ه

 

دستورات است  تحمل كند؛ با آنكه بهترين تك تيرانداز شناخته شده بود؛ به

 

عنوان تنبيه او را به عمان فرستادند تا عضو گروه كماندوهايي باشد كه قرار بود

 

شورشيان ظفار را سركوب كنند. تا نام شاه، به عنوان قدرت نظام ي منطقه آوازة

 

بلندتري بگيرد.

 

شورِ انقلاب بالا گرفت. حالا از او مي خواستند تفنگش را با همان نشانه گيري

 

دقيق رو به سينة مردم بگيرد، ام.ا نمي خواست. امام دستور داد سربازان، پادگانها را

 

ترك كنند. مردم فتواي امام را با صداي بلند مقابل سربازان مي خواندند.

 

«. قسم وفاداري به شاه باطل است »

 

فرماندهان تهديد مي كردند: فراريان اعدام خواهند شد. اما او گريخت؛ با سري

 

تراشيده و لباس شخصي. حالا جواني ساده بود در ميان هزاران جوان ديگر كه

 

همه سرهايشان را تراشيده بودند تا هيچ كس نتواند سربازان فراري را در جمعشان

 

تشخيص دهد.

در آن روزها، دست او با هزاران دست ديگر طناب را به گردن مجسمه ه ا

 

انداختند و از ستونهاي بلند پايين كشيدند.شبِ رفتن شاه، پاهاي او همراه هزاران

 

يارِ ديگر در خيابانها و كوچه ها رقصيدند.

 

وقت آمدن امام، دستهاي او با دست مردان و زنان ديگر، شهر را شُست و گل

 

اين » : كاشت و وقتي گويندة راديو با صدايي كه از بغض و هيجان مي لرزيد، گفت

 

او هم همراه هزاران چشم ديگر گر يست، خند ي د و «. صداي انقلاب مردم است

 

دست در گردن مردماني كه مي شناخت، تبريك گفت و نُقل به هوا ريخت و دلش

 

پر شد از همة آرزوها و رؤياهاي خوب عالم بر اي اي ران. بر اي كشور ي ك ه

 

صميمانه آمادة پذيرفتن نظمي تازه، پاك و درست بود، آرزو ي ساختن بهش تي

 

اش مي خواندند. « ايران » كوچك در گوشه اي از زمين كه

 

رفت. باي د از آرزوها يش « كميتة دفاع شهري اصفهان » فرداي روز پيروزي به

 

محافظت مي كرد. شهر در دست مردم بود؛ از حفظ. امنيت شهر تا جمع آوري زباله

 

و تقسيم غذا و سوخت،همه را مردم بر عهده داشتند. حسين به سبب آشنا يي اش

 

با تجهيزات نظامي، مسئول اسلحه خانة كميته شد. خيلي ها هنوز هم جوان بيست

 

ساله اي را به ياد دارند كه سر بزير و كم حرف، با چشمهايي كه هميشه خنده اي

 

آرام كناره هايش را چين انداخته بود، با لباس ساده و كفشها ي كتا ني و موها و

 

ريشهاي كوتاه، به كميته مي آمد و آمادة انجام هر كاري مي شد كه زمين مانده بود.

 

شهر، كم كم آرام شده بود. مردم پر از هيجان بودند؛ پر از اميد و نشاط و نيرو.

 

همه احساس مي كردند مي توانند هر چيزي را در عالم زير و رو كنند و به بهتر ين

 

 

شكل دوباره بسازند. ام.ا كمي بعد، از شمال كشور خبرهاي نگران كننده اي رس يد.

 

گنبد و تركمن صحرا ناآرام بود. فداييان خلق زمزمة خودمختاري منطقه را آغاز

 

كرده بودند؛ مردم بسيج شدند و از اصفهان صدنفر از اعضاي كميتة دفاع شهر ي

 

كه حالا سپاه پاسداران انقلاب اسلامي خوانده مي شد، به تر كمن صحرا اعزام

 

شدند و حسين مسئول گروه بود.

 

درگيري با ضدانقلاب فقط چند هفته طول كش يد؛ وقت ي دانشسر اي گنبد

 

اولين قرارگاه حسين و گروهش  پا يگاه. محكم حفظ امنيت شهر شد و تر كمن

 

صحرا آرام گرفت، از غرب، زمزمة خودمختاري كردستان و آشوب و كشتار، ايران

 

را مضطرب كرد. ماههاي آخر سال پنجاه و هشت بود كه حسين به كردستان آمد.

 

درگيري از فرودگاه سنندج آغاز شد. وقتي هواپيما بر باند فرود آمد، چند نفر

همان جا، كنار هواپيما شهيد شدند. شهر، تقريباً به تمام ي در دست ضدانقلاب

 

بود.

 

گروه شصت نفرة حسين، به كمك نيروهاي ديگر، با درگيري و دشواري بسيار

 

مشهور شد . آنها با « گروه ضربت » شهر را تحت. كنترل گرفتند. به تدريج نام

 

ضربات پراكنده و شديد بر دشمن، افراد كومله و دمكرات را از اطراف شهر دور

 

كردند و با يافتن كمينهاي دشمن و مقابله با آنها، امنيت ستونهاي نظامي و مردم را

 

در جاده ها تأمين كردند.

 

در همين احوال بود كه همة چشمها به سوي جنوب متوجه شد؛ جا يي ك ه

 

راديو لحظه به لحظه خبر سقوط يا محاصرة يكي از شهرهايش را مي داد.بچه ها ي

 

گروه ضربت نگران خرمشهر بودند كه در حال سقوط بود، و آبادان كه به محاصره

 

افتاده بود و اهواز كه در معرضِ خطر قرار داشت. مي گفتند تانكها با چراغها ي

 

روشن در دشت عباس جلو مي آيند و هيچ كس نيست كه مقابلشان بايستد؛ جز

 

مردم كه سنگين ترين اسلحة ضدتانكشان شيشه هاي صابون و بنزين است.

 

حسين به بچه هاي گروهش قول داد كه به جنوب خواهند رفت ا . ما خودش

 

هنوز نگران كردستان بود كه هنوز آن قدرها امن و آرام نشده بود و دشمن هنوز

 

شهرها و روستاهايش را تهديد مي كرد. اين آخرين باري بود ك ه گروه ضربت

 

تأمين امنيت جاده اي را در كردستان به عهده داشت. پس از آن به جنوب مي رفتند

 

كه هنوز نمي دانستند دشمن با آنجا چه كرده است.

 

چهل روز بعد از آغاز جنگ بود كه گروه. ضربت با تمام تجه ي زاتش به

 

خوزستان رسيد. آنها را به محض ورود فرستادند به دارخوين؛ جا يي ك ه مردم

 

« مارد » روستاهايش دست. خالي از مقابل لشكر تانكها مي گريختند و در كنار پل

 

كه دشمن آوازخوان و پايكوبان از رويش مي گذشت، جسد. خونين هجده مرد بر

 

جا مانده بود كه تا آخرين لحظه جنگيده بودند.

 

هيچ خط دفاعي اي وجود نداشت. همان روز اول، او و همراهانش ك ه بر اي

 

ديدن و آشنايي به منطقه رفته بودند، با تانكها درگير شدند و آنها را تا لب كارون

 

عقب راندند. حسين و نيروهايش همان جا ماندگار شدند؛ در يك زمين كشاورز ي

 

كه اگر دشمن نمي آمد، در آن گندم مي روييد و هيچ سنگري نبود. آنها دست. خالي

 

سه ماه زمين را كندند تا از يك شيار هفتاد و پنج سانتيمتري كشاورزي، خاكريزي

 

به طول 1750 متر به وجود آوردند كه اولين خط دفاعي منطقه بود . از همان جا

 

معروف شد. « خط شير » دليرانه در مقابل دشمن مقاومت كردند كه به

 

 

از نيمة دوم بهمن سال 1359 هدايت عمليات در منطقة عمومي خوزستان به او

 

را « فرماندة كل قو ا » واگذار شد و چند ماه بعد، خرداد ماه سال 1360 ، او عمليات

 

با استفاده از همان خاكريز، فرماندهي كرد.

 

پس از آن، جنگ و گريز ادامه يافت؛ حاصل هر بار عقب تر نشستنِ دشمن به

 

جاي گذاشتنِ ادوات نظامي و نفربرها بود و همينها كم كم نيروها ي حس ين را آن

 

قدر آماده كرد تا با حضور نيروهاي داوطلب، آن شصت نفر به يك تي پ و

 

سرانجام به لشكرِ )امام حسين )ع( ( تبديل شدند.

 

او، ماندگار جبهه شد. وقتي دشمن وجب به وجب از ويرانه هاي بستان عقب

 

مي نشست، حسين آنجا بود؛ طرح مي داد، فرماندهي مي كرد و گاه مث ل رزمندة

 

ساده اي مي جنگيد. او سوار بر جيپ فرماندهي اش، از اولين كساني بود كه بعد از

 

آزادي به خرمشهر پا گذاشت؛ در حالي كه از سد. آتش دشمن گذشته بود.

 

حسين ماند؛ در كنارِ بچه هاي لشكرش و در برابرِ آتش و مرگ. حتّي وقت ي در

 

طلاييه دستش با تركشي داغ و برنده و بزرگ قطع شد، نخواست در شهر بماند؛ از

 

بيمارستان كه آمد، با كيسة داروها و آستين خالي، چند ساعتي در خانه ماند و بعد

 

نگران به سپاه رفت تا از بچه هاي لشكرش خبر بگيرد، ام.ا به خانه نيامد . پدر و

 

مادرش تا روز بعد به انتظارش ماندند. صبح تلفن زنگ زد. حس ين بود ك ه

 

مي گفت در اهواز است و عذر مي خواست كه بي خداحافظي رفته است و خواهش

 

كرد تا داروهايش را برايش به جبهه بفرستند.

 

او به شهركش برگشت؛ پيش بچه هايش، غواص هايي ك ه وقت ي در دوره ها ي

 

سخت. آموزشي سر از آب سرد كارون در مي آوردند، او را مي ديدند كه نيمه شب

 

براي سر زدن به آنها آمده است و برايشان به تداركات لشكر، دستور تهي ة عسل

 

مي دهد.

 

بسيجي هاي كم سال وقتي زير سنگيني آتش زمينگير مي شدند، او را مي ديدند

 

كه تنها از انتهاي نزديكترين خاكريز به دشمن، به سويشان مي آيد. آرام، راست و

 

بي هيچ حركت اضافي در بدن. بي اعتنا به مرگي كه بي وقفه مي بارد.

 

آشپزها، راننده ها، دژبانها و نيروهاي خدماتي لشكر او را زانو به زانويشان در

 

جمع خود مي يافتند. او همه جا بود؛ در سنگر فرماندهي بر اي هد ايت نيروها و

 

اولين نفر پشت خاكريز با آر،پي ،جي اي بر شانه كه راه تانكها را مي بست.

 

حسين ساده بود. هيچ گاه از مقامش براي پيشبرد كارهاي شخصي اش استفاده

 

نكرد. فرماندهي لشكر براي او به معناي مسئوليت. بزرگتر و ك ارِ بيشتر بود؛ به

 

معناي صبر و اندوهي بي اندازه.

 

وقتي ازدواج كرد، حقوقش مثل دستمزد همة بسيجي ها فقط كفاف يك زندگي

 

ساده را مي داد: دو هزار و دويست تومان در هر ماه! و اين بود ك ه وقت ي دژبان

 

شهرك چهرة گريان رانندة آمبولانس را ديد، كه به جا ي جواب فقط هق هق

 

گريه اش بلندتر مي شد، با عجله د.رِ عقب را باز كرد. وقتي شكاف سينة او را دي د

 

و چشمهاي نيمه بسته اش را، روي زانويش خم شد.آنگاه فريادش همة لش كر را

 

خبر كرد تا حاج حسين را روي دستها دورِ شهرك بچرخانند و اش ك بريزند و

 

آرزو كنند كه اي كاش همه جاي او بودند.

 

بعد از عمليات كربلاي پنج بود كه او فرسوده و بي خواب به مقر تا كتيكي

 

لشكر  كه به منطقة عملياتي نزديكتر بود  آمد و از خستگ ي افتاد. چند ساعت

 

بعد، با صداي راننده از خواب بيدار شد كه مي گفت وانتش را زده اند و غذ اي

 

بچه ها در راه مانده است. او ماشين فرماندهي را در اختيار راننده گذاشت تا زودتر

 

غذا را به خط مقدم برساند. وقتي نفربر حركت كرد. او به صداي انفجارها گوش

 

سپرد و با آرامش به نتيجة عمليات فكر كرد. بچه ها را از آبگرفتي ها، خاكريزها ي

 

هلالي، باتلاقها و خورشيدي ها و مين ها عبور داده بود. آنها را به جزي رة بوار ين

 

رسانده بود. شبِ گذشته تا صبح كنار بچه ها ي مهندس ي رزم ي جهادسازندگ ي

 

بيدار مانده بود تا در دل جزيره، خاكريز دو جداره بزنند. مي خواست بچه ها بهتر

 

بتوانند مقابل دشمن  كه حتماً براي باز پس گرفتن منطقه حمله مي كرد  مقاومت

 

كنند. خط حسابي تقويت شده بود.

 

حالا او به خودش اجازه داده بود تا براي چند ساع تي استراحت، به مقر

 

تاكتيكي لشكر بيايد. ماشين غذا كه رفت، احساس عجيب ي ك ه اي ن چند روزه

 

رهايش نمي كرد ، دوباره بر او چيره شد. بي قرار ي و دلتنگ ي، حس ي ك ه شب

 

گذشته با يكي از دوستان درميان گذاشته بود.

 

خسته ام. ماندن طاقتي مي خواهد كه من ديگر ندارم... كاش اتفّاقي م ي افتاد، »

 

اين روزها چه قدر به فرزندم فكر مي كنم؛ به پسر يا دختر ي ك ه هنوز به د ني ا

 

نيامده، دلبسته شده ام... اگر به دنيا آمد و من نبودم اسمش را بگذاريد مهد ي، به

 

«... ياد آرزويي كه داشتيم

 

و آن اتفّاق، انفجاري بزرگ بود كه زمين را در هم پاشيد و هر چه و هركس را

 

كه بود، به هوا برد و به گوشه اي انداخت. گرد و غبار ك ه فرو نشست، همه

 

برخاستند ، لباسهايشان را از خاك تكاندند و درم ي انِ گرد و خا ك يك ديگر را

 

جست وجو كردند. ام.ا او ديگر برنخاست. با ش كافي در س ينه، قلب ي پاره شده

 

ولبخندي سرشار از درد، روي خاك تشنه اي افتاده بود كه داشت حريصانه خون

 

گرم و جوانش را مي مكيد. جمعه هشتم اسفند ماه هزار و سيصد و شصت و پنج

 

بود و او براي رسيدن به آن لحظه، بيست و نه سال راه آمده بود.

+نوشته شده درشنبه 11 اسفند1386ساعت 22:51 توسط خادم الشهداء |

لوگو همسنگران

قافله شهداء حاج رضوان بسيجي 57 فدايي سيد علي نسيم جبهه شهيدستان چفيه


>