تبليغاتX
:: خادم الشهداء ::  

خادم الشهداء

عکس فیلم و خاطرات دفاع مقدس



 

سيد كلافه مي گويد :چارة ديگري نيست. هيچ نيرويي نمي تواند حاج همت را

راضي به ترك جبهه كند
«؟ آخر تا كي » : دكتر با نگراني مي گويد
 تا وقتي نيرو برسد.
 اگر نيرو نرسد، چي؟
«. تا وقتي جان در بدن دارد » : سيد، بغض آلود مي گويد
 خوب، به زور ببريمش عقب.
 حاجي گفته هر كسي جسم زندة مرا ببرد پشت جبهه و مرا شرمندة امام كند،
مديون است... سر پل صراط، جلويش را مي گيرم.
«؟ مگر امام چي گفته » : دكتر كه كنجكاو شده، مي پرسد
حاج همت به امام خميني فكر مي كند و كم ي جان م ي گي رد. س يد هنوز
گوشيهاي بيسيم را جلو دهان او گرفته است. همت لب مي جنباند و حرف امام را
«. جزاير بايد حفظ شود. بچه ها، حسين وار بجنگيد » : تكرار مي كند
وقتي صداي همت به منطقة نبرد مخابره مي شود، نيروهاي بي رمق دوباره جان
مي گيرند؛ همه مي گويند نبايد حرف امام زمين بماند و نبايد حاج همت، شرمندة
امام شود.
دكتر سرُمي ديگر به دست حاج همت وصل م ي كند . س يد با خوشحا لي
ممنون حاجي! قربان نَفَس ات. بچه ها جان گرفتند. اگر تا رس يدن ني رو » : مي گويد
همين طوري با بچه ها حرف بزني، بچه ها مقاومت مي كنند و فقط كافي است

«! صداي نفسهايت را بشنوند

حاج همت به حرف سيد فكر مي كند: بچه ها جان گرفتند... فقط ك افي است
صداي نفسهايت را بشنوند....
حالا كه صداي نفسهاي حاج همت به بچه ها جان مي دهد، حالا كه بجز صدا
چيز ديگري ندارد كه به كمك بچه ها بفرستد، چرا در اينجا نشسته است؟ چرا
كاري نكند كه بچه ها، هم صدايش را بشنوند و هم خودش را از نزديك ببينند؟
سيد نمي داند چه فكرهايي در ذهن حاج همت شكل گرفته، تنها مي داند ك ه
حال او از لحظة پيش خيلي بهتر شده؛ چرا كه حالا نيم خي ز نشسته و با دقت
بيشتري به عكس امام خيره شده است.
حاج همت به ياد حرف امام مي افتد، شلنگ. سرُم را از دستش مي كشد و از جا
برمي خيزد. سيد كه از برخاستن او خوشحال شده است ذوق زده م ي پرسد :
«؟ حاجي، حالت خوب شده »
«. مراقبش باش، نخورد زمين » : دكتر كه انگشت به دهان مانده، مي گويد
كجا » : سيد در حالي كه دست حاج همت را گرفته، با خوشحالي م ي پرسد
«. مي خواهي بروي حاجي؟ هر كاري داري، بگو من برايت انجام بدهم
حاج همت از سنگر فرماندهي خارج مي شود. سيد سايه به سا يه همراه ي اش
مي كند.
 حاجي، بايست ببينم چي شده؟
دكتر با كنجكاوي به دنبال آن دو مي رود. سيد، دست حاج همت را مي گيرد و
تو » : نگه مي دارد. حاج همت، نگاه به چشمان سيد مي اندازد و بغض آلود مي گويد

را به خدا، بگذار بروم سيد

سيد كه چيزي از حرفهاي او سر درنمي آورد، مي پرسدكجا دار ي م ي روي

حاجي جان؟ من نبايد بدانم
 مي روم خط. خدا مرا طلبيده.
خط؟ خط بر اي چ ي؟ تو » : چشمان سيد از تعجب و نگراني گرد مي شود
«. فرمانده لشكري. بنشين تو سنگرت، فرماندهي كن
حاج همت سوار بر موتور مي شود و آن را روشن مي كند.
 كو لشكر؟ كدام لشكر؟ ما فقط يك دسته نيرو تو خط داريم. يك دسته نيرو
كه فرمانده لشكر نمي خواهد. فرمانده دسته مي خواهد. فرمانده دسته هم بايد همراه
دسته باشد، نه تو قرارگاه.
سيد جوابي براي حاج همت ندارد و تنها كاري كه مي تواند بكند، اي ن است
كه دوان دوان به سنگر بازمي گردد، يك سلاح برم ي دارد و عجولانه م ي آي د و
مي نشيند ترك موتور حاج همت. لحظه اي بعد، موتور به تاخت حركت مي كند.
لحظاتي بعد، گلوله اي آتشين در نزديكي موتور فرود مي آيد. موتور به سم تي
پرتاب مي شود و حاج همت و س يد به سم تي ديگر . وقت ي دود و غبار فرو
مي نشيند، لكه هاي خون بر زمين جزيره نمايان مي شود.
خبر حركت حاج همت به بچه هاي خط مخابره مي شود. بچه ها ديگر سر از پا
نمي شناسند. مي جنگند و پيش مي روند تا وقتي حاج همت به خط م ي رسد ،
شرمندة او نشوند.
همه در خط مي مانند. بچه ها آن قدر مي جنگند تا خورشيد رفته رفته غروب

مي كند و يك لشكر نيروي تازه نفس به خط مي آيد.

بچه ها از اينكه شرمندة حاج همت نشده اند؛ از اينكه حاج همت را نزد امام
روسفيد كرده اند و نگذاشته اند حرف امام زمين بماند، خيل ي خوشحالند ؛ ام.ا از
انتظار طاقت فرساي او سخت دلگيرند!

+نوشته شده درجمعه 26 بهمن1386ساعت 20:42 توسط خادم الشهداء |

لوگو همسنگران

قافله شهداء حاج رضوان بسيجي 57 فدايي سيد علي نسيم جبهه شهيدستان چفيه


>