تبليغاتX
:: خادم الشهداء ::  

خادم الشهداء

عکس فیلم و خاطرات دفاع مقدس



                                           به جاي زندگي نامه

 

فرمانده دلاور لشكر 14 امام حسين(ع) حاج حسين خرازي

 

 

   

                           

      از خمِ جاده كه گذشتند، يكباره فراموش كرد كجاست. مه، مثلِ چيزي زنده و

 

جاندار از عمق در.ه بالا مي آمد، بوته هاي بادام كوهي سراشيبي كوه تا كنارِ جاده

 

را مي پوشاند و درختها از پشت. مه سايه هاي سبز رنگي به نظر م ي آمدند . غرق

 

تماشا شد. سردي فلز تيربار را زيرِ دستهايش از ياد برد.

 

صداي سه تيرِ پياپي كه ناگهان در گوش كوه پيچي د، دلش را فرو ر يخت

.

دست روي ماشة تيربار كه روي ماشيني نصب شده بود گذاشت و آمادة شل يك

 

خم شد به جلو. با چشم اطراف را پاييد. حالا بوته ها، درختها و سنگها كمينگاه

 

بودند. چند لحظه بعد، صداي تير ديگري خيالش را راحت كرد.آنهايي را كه براي

 

شناسايي راه فرستاده بودند، علامت مي دادند كه جاده امن است. برگشت به دنياي

 

خودش و به هر سو چشم چرخاند. چند بار در اين كوهها درگير جنگ و گر ي ز

 

شده بودند. حالا آخرين بار بود كه از اين جاده مي گذشت. از كنار اين درختها،

 

بوته ها، سنگها كه در سنگيني ع ذاب آور آن همه خاطرات تلخ با او شر يك

 

بودند.خاطرة اولين باري كه ستوني كمين خورده را ديد؛ برفهاي كنارِ جاده كه از

 

گرماي خون تازه آب مي شدند؛ ماشينهاي شعله وري كه كسا ني درونشان فر ي اد

 

مي كشيدند و بدنهايي كه رگهاي بريدة گردنشان هنوز مي تپيدند.

 

از كردستان مي رفت. درحالي كه تازه كوههايش را شناخته بود؛ با همة سنگها،

 

غارها، راهها و بيراه هايش. شهرها را شناخته بود، با آرزو و غصه هاي مردمانش و

 

حالا حس مي كرد يكي از آنها شده است.

 


ادامه مطلب
+نوشته شده درشنبه 11 اسفند1386ساعت 22:51 توسط خادم الشهداء |

لوگو همسنگران

قافله شهداء حاج رضوان بسيجي 57 فدايي سيد علي نسيم جبهه شهيدستان چفيه


>