تبليغاتX
:: خادم الشهداء ::  

خادم الشهداء

عکس فیلم و خاطرات دفاع مقدس



 در این پست هم به درخواست مدیر محترم

وبلاگ باز مانده از نسل اویس

مطلبی از شهید علی آقا ماهانی

 میذارم شما عزیران هم اگه شهید خاصی مد نظر تون

هست بگید تا با نام خودتان در وبلاگ بذارم

 

زندگینامه

این برخاسته از کویر، دلش به گستردگی کویر و روحش به التهاب روزهای گرم سرزمین زادگاهش بود .

سال ۱۳۳۶در شهرستان کرمان دیده معصوم به جهان گشود . عصمت کودکی با صداقت و پاکی در او دنیایی خاص وپراز وجد وشوق به وجود آورده بود . در خانواده ای مذهبی و زحمتکش به دنیا آمد . اولین درس را از پدر و خانه و زادگاه خود آموخت . رنج فقر همراه تلاش پیگیر در کار کارگری ، با اعتقاد و ایمان خانواده ، در او تاثیر ژرف گذارد . او به تنهایی و متکی به خویش ، از دل کویرچشمه ای به سوی دریای زلال معارف گشود .

دوران ابتدایی را در شهرستان کرمان گذراند و در همین دوران پی به جنایتهای رژیم ضد اسلامی شاه برد و ظلمی که از ناحیه این رژیم سفاک و حامیان جهانخوار او بر مردم مسلمان ایران می رفت ، او که سایه شوم ابرقدرتهای جهانخوار را بر آسمان کشورش و بر ملت ایران میدید تصمیم گرفت برعلیه ظلم و تزویر به مبارزه برخیزد ، در نتیجه فعالیتهای سیاسی خود را علیه رژیم اغاز کرد . وی با سن کم ، اما روحی بزرگ و سرشار از ایمان و عشق به اسلام با انشاءهایی که می نوشت اشاراتی هر چند مختصر به این جنایات می نمود که بارها مورد توبیخ از طرف اولیای مدرسه قرار گرفته بود . پس از تحصیلات دبستان وارد دبیرستان شد ، در این دوران دامنه فعالیتهای خود را گسترش داده و با بی پروایی بیشتری به کار خود ادامه میداد.

برگرفته از http://mahani313.blogfa.com

بقیه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+نوشته شده دردوشنبه 29 مهر1387ساعت 0:48 توسط خادم الشهداء |

 

زندگينامه شهيد محسن دين شعاري

محسن در يکي از روزهاي زيباي سال 1338 در جمع گرم و صميمي خانواده دين‌شعاري به دنيا آمد، روزهاي پرنشاط کودکي را زير سايه تعاليم پدر و مادر گرامي و در پناه تعاليم دين اسلام گذراند.او از همان اوايل نوجواني علاقه عجيبي به اهل‌بيت (ع) داشت و در 13 يا 14 سالگي بود که هيئتي به نام شهداي کربلا تأسيس نمود و خود به تنهايي مسئوليت آن را بر عهده گرفت.با شروع امواج خروشان انقلاب به صف مجاهدين راه حق پيوست و همواره در تظاهرات‌هاي سال 1357 حضوري فعال داشت در همان ايام به همراه برادرش به خدمت در پزشکي قانوني پرداخت و مدت 6 ماه به صورت شبانه‌روزي در کار جابجايي و تحويل اجساد مطهر شهدا شرکت داشت محسن جزء اولين سربازاني بود که به فرمان امام خميني (ره) به پادگانها برگشتند و خودشان را معرفي کردند او همواره فريضه مقدس امر به معروف و نهي از منکر را انجام مي‌داد و براي سربازان پادگان به خصوص آنهايي که در انجام فرائض تعلل مي‌کردند برنامه شناخت ايدئولوژي گذاشته بود.او حدود 5/1 سال در سالهاي 57 و 1358 خدمت مقدس سربازي را انجام داد و پس از آن در سال 1360 به خيل سبزپوشان سپاهي پيوست. با شروع جنگ تحميلي عاشقانه به جبهه‌هاي نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخريب لشگر27 محمدرسول‌الله (ص) مشغول به خدمت شد و در سال 1363 به سفر حج رفت.در عمليات‌هاي طريق‌القدس و کربلاي1 يادآور دلاوريها و رشادت‌هاي خالصانه او در راه دفاع از ميهن است زمانيکه قرار بود براي بار دوم به سفر حج مشرف شود و به خاطر مسئوليت‌هايي که در جبهه داشت از تشرف به حج منصرف شد اما در همان سال در روز پانزدهم مردادماه سال 1366 درست مصادف با روز عيد قربان به مسلخ عشق رفت و اسماعيل‌وار جان خويش را در حين خنثي‌سازي مين ضد تانک در قربانگاه سردشت فداي معبود ساخت و نام خويش را براي هميشه در قلب تاريخ زنده نگه داشت مزار مطهر او در قطعه 29 بهشت‌زهراي تهران قرار دارد.

                                  

منبع:پرونده‌هاي اماني بنياد شهيد

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 1:2 توسط خادم الشهداء |

 در این پست به درخواست مدیر محترم وبلاگ عاشقان حسینی مطلبی از حاج احمد میذارم شما عزیران هم اگه شهید خاصی مد نظر تون

هست بگید تا با نام خودتان در وبلاگ بذارم .      

  یا زینب

 

در پرده‌ای از غبار     ای با نفس امام خو كرده

زان رایحه كسب آبرو كرده     سرمست ز باده كلام او

توفیق شهادت آرزو كرده     یك قوم تو را شهید می‌خوانند

یك قوم تو را اسیر میداند     ای بلبل در چمن نگنجیده

ای یوسف در وطن نگنجیده     ای نوردو چشم پیركنعانی

ای كاكل غرق خون برآشفته     در بوته آزمون بر آشفته

تو كیستی آنكه نور نوشیده     پیراهنی از حضور پوشیده

تندیسه غیرت وجوانمردی     بر ظلمت شام غم خروشیده

من كیستم؟ آنكه در وطن مانده     در بند حجاب خویشتن مانده

چشمی به در امید خشكیده     در حسرت بوی پیرهن مانده

ای زمزم كوثری مرا دریاب     وی پنجه حیدری مرا دریاب

دستانم هر تپش عطش دارد     وی لطف برادری مرا دریاب

دریاب كه بی تو سخت درماندم     در مصر غم تو در به در ماندم

از پیرهنت حوالتی بفرست     بی‌برگ عبور پشت در ماندم

ای جبهه به خاك جبهه‌ها سوده     در معركه‌ها دمی نیاسوده

وی اسوه استقامت و ایثار     در مصر شكنجه‌ها نفرسوده

ای گمشده حصار پیچیده     وی ماه به شام تار پیچیده

دستان كدام فتنه رویت را     در پرده‌ای از غبار پیچیده؟

                             سروده ‌محمدرضا آقاسی

 

زندگینامه سردار سرلشگر حاج احمد متوسليان

 «احمد» در سال 1332 در جنوب تهران چشم به جهان گشود.دوره ابتدایی را در «دبستان اسلامی مصطفوی»گذراند و ضمن تحصیل،در بازار به پدرش كمك می كرد.احمد از همان سالهای نوجوانی،شوق و رغبت خاصی به شركت در كلاسهای مذهبی و قرآن داشت.در آن كلاسها با مظالم و جنایتهای رژیم شاه آشنا شد و از همان نوجوانی،وارد میدان مبارزه با عوامل رژیم ستمشاهی گردید،او پس برای ادامه تحصیل به هنرستان صنعتی شبانه وارد شد و در سال 1351 با موفقیت مدرك دیپلم را دریافت نمود.

 بقیه در ادامه مطلب

  


ادامه مطلب
+نوشته شده درشنبه 29 تیر1387ساعت 19:34 توسط خادم الشهداء |

 ثبت نام در اولین لینک باکس مذهبی

در این پست به درخواست مدیر محترم وبلاگ یا ابا صالح المهدی ادرکنی مطلبی دیگر از شهید همت میذارم شما عزیران هم اگه شهید خاصی مد نظر تون

هست بگید تا با نام خودتان در وبلاگ بذارم .      

  یا علی

 

 

زندگینامه سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت

به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای معلّی و زیارت قبرسالارشهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش كربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.

محمد ابراهیم درسایه محبّت های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشت‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوق‍العاده‍ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.

هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با كار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست مي‍آورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه ای مي‍كرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی كه داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری مي‍بخشید.

پدرش از دوران كودكی او چنین مي‍گوید: « هنگامی كه خسته از كار روزانه به خانه برمي‍گشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگي‍ها و مرارت‍ها را از وجودم پاك مي‍كرد و اگر شبی او را نمي‍دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »

اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره‍ ها كمك كند. این علاقه تا حدی بود كه از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت كتاب ‍آسمانی قرآن را كاملاً فرا گیرد و برخی از سوره‍ه ای كوچك را نیز حفظ كند.

 برای مطالعه  شهید همت بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+نوشته شده درسه شنبه 21 خرداد1387ساعت 10:18 توسط خادم الشهداء |

سالروز شهادت زينت زمان ، گوهر کون و مکان ،

دخت رسول خدا (ص)

حضرت فاطمه زهرا (س) بر تمام مسلمين

تسلیت باد

 

 

+نوشته شده درجمعه 17 خرداد1387ساعت 19:4 توسط خادم الشهداء |

 
 

زندگینامه سردار شهید مهدی باکری

 

تولد و كودكی

 

 به سال 1333 ه.ش در شهرستان مياندوآب در يك خانواده مذهبي و باايمان متولد شد. در دوران كودكي،

 

 مادرش را – كه بانويي باايمان بود – از دست داد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در اروميه به پايان

 

 رسانيد و در دوره دبيرستان (همزمان با شهادت برادرش علي باكري به دست دژخيمان ساواك) وارد

 

 جريانات سياسي شد.

 

فعاليتهاي سياسي – مذهبی

 

 پس از اخذ ديپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسيار متاثر و متالم بود، به دانشگاه راه يافت و در

 

 رشته مهندسي مكانيك مشغول تحصيل شد. از ابتداي ورود به دانشگاه تبريز يكي از افراد مبارز اين

 

 دانشگاه بود. او برادرش حميد را نيز به همراه خود به اين شهر آورد.

 

شهيد باكري در طول فعاليتهاي سياسي خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنيت

 

 آذربايجان شرقي (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود.

 

پس از مدتي حميد را براي برقراري ارتباط با ساير مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح

 

 گرم براي مبارزين داخل كشور فعال شود.

 

شهيد مهدي باكري در دوره سربازي با تبعيت از اعلاميه حضرت امام خميني(ره) – در حالي كه در تهران

 

 افسر وظيفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفيانه زندگي كرد و فعاليتهاي گوناگوني را در جهت پيروزي

 

 انقلاب اسلامي نيز انجام داد.

 


ادامه مطلب
+نوشته شده درپنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 23:5 توسط خادم الشهداء |

                                           به جاي زندگي نامه

 

فرمانده دلاور لشكر 14 امام حسين(ع) حاج حسين خرازي

 

 

   

                           

      از خمِ جاده كه گذشتند، يكباره فراموش كرد كجاست. مه، مثلِ چيزي زنده و

 

جاندار از عمق در.ه بالا مي آمد، بوته هاي بادام كوهي سراشيبي كوه تا كنارِ جاده

 

را مي پوشاند و درختها از پشت. مه سايه هاي سبز رنگي به نظر م ي آمدند . غرق

 

تماشا شد. سردي فلز تيربار را زيرِ دستهايش از ياد برد.

 

صداي سه تيرِ پياپي كه ناگهان در گوش كوه پيچي د، دلش را فرو ر يخت

.

دست روي ماشة تيربار كه روي ماشيني نصب شده بود گذاشت و آمادة شل يك

 

خم شد به جلو. با چشم اطراف را پاييد. حالا بوته ها، درختها و سنگها كمينگاه

 

بودند. چند لحظه بعد، صداي تير ديگري خيالش را راحت كرد.آنهايي را كه براي

 

شناسايي راه فرستاده بودند، علامت مي دادند كه جاده امن است. برگشت به دنياي

 

خودش و به هر سو چشم چرخاند. چند بار در اين كوهها درگير جنگ و گر ي ز

 

شده بودند. حالا آخرين بار بود كه از اين جاده مي گذشت. از كنار اين درختها،

 

بوته ها، سنگها كه در سنگيني ع ذاب آور آن همه خاطرات تلخ با او شر يك

 

بودند.خاطرة اولين باري كه ستوني كمين خورده را ديد؛ برفهاي كنارِ جاده كه از

 

گرماي خون تازه آب مي شدند؛ ماشينهاي شعله وري كه كسا ني درونشان فر ي اد

 

مي كشيدند و بدنهايي كه رگهاي بريدة گردنشان هنوز مي تپيدند.

 

از كردستان مي رفت. درحالي كه تازه كوههايش را شناخته بود؛ با همة سنگها،

 

غارها، راهها و بيراه هايش. شهرها را شناخته بود، با آرزو و غصه هاي مردمانش و

 

حالا حس مي كرد يكي از آنها شده است.

 


ادامه مطلب
+نوشته شده درشنبه 11 اسفند1386ساعت 22:51 توسط خادم الشهداء |

 

لبخندي كه روي سينه ماند

 

 


از همة لشكر حاج همت، فقط چند تن نيروي خسته و ناتوان باقي مانده است.
امروز، هفتمين روز عمليات خيبر است. هفت روز پيش، رزمندگان ايراني، جزاي ر
مجنون را فتح كردند و كمر دشمن را شكستند. آنگاه دش من هر چه در توان
داشت، به كار گرفت تا جزاير از دست داده را پس بگيرد؛ ام.ا رزمندگان ايراني تا
امروز مقاومت كرده اند.
همه جا دود و آتش است. انفجار پشت انفجار، گلوله پشت گلوله . زم ين از
موج انفجار مثل گهواره تكان مي خورد. آسمان جزاير را به جا ي ابر ، دود فرا
گرفته است... و هواي جزاير را به جاي اكسيژن ، گاز شيميايي.
حاج همت پس از هفت شبانه روز بيخوابي، پس از هفت شبانه روز فرماندهي،
حالا شده مثل خيمه اي كه ستونهايش را كشيده باشند؛ نه توان ايستادن دارد و نه
توان نشستن و نه حتا توانِ گوشي بيسيم به دست گرفتن.
حاج همت لب مي جنباند؛ ام.ا صدايش شنيده نمي شود. لبها ي او خش كيده و
اين طور ي » : چشمانش گود افتاده است. دكتر با تأسف سري تكان داده، مي گويد
فايده اي ندارد. ما داريم دستي دستي حاج همت را به كشتن مي دهيم. حاجي بايد
بستري بشود. چرا متوجه نيستيد؟ آب بدنش خشك شده. چند روز است كه هيچي
«... نخورده
«. خوب، يك سرُم ديگر وصل كن » : سيد آرام مي گويد
آخر سرُم كه مشكلي را حل نمي كند و مگر انسان » : دكتر با ناراحتي مي گويد
«؟ تا چند روز مي تواند با سرُم سر پا بماند

 


ادامه مطلب
+نوشته شده درجمعه 26 بهمن1386ساعت 20:42 توسط خادم الشهداء |

 

  

 

+نوشته شده درپنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 1:38 توسط خادم الشهداء |

لوگو همسنگران

قافله شهداء حاج رضوان بسيجي 57 فدايي سيد علي نسيم جبهه شهيدستان چفيه


>